کنسل کنیم یا نه؟ اندیشیدن به معنای عروسی در میانه یک بیماری همه گیر

تصویر ممکن است حاوی لباس پوشاک علف گیاهی انسان ردای لباس مد لباس عروسی و عروسی باشد

شوارتز می نویسد: «از دست دادن یک عروسی ضایعه کوچکی است که باید تحمل کرد وقتی دنیا سرگردان شده است». در این عروسی فانتزی، عروس (بازیگر تانیا رینولدز) سیمون روشا (simonerocha.com) را پوشید.


20 دقیقه از اولین صحبتم با مردی که نامزدم شد، می دانستم که روزی با هم ازدواج خواهیم کرد. درست است، من عادت بدی داشتم که خودم را از نظر ذهنی درگیر کنم. کار سختی نیست شما فردی را می گیرید که توجه شما را جلب کرده است و 30 یا 40 سال به جلو حرکت می کنید. اگر آنچه را که می بینید دوست دارید، mazel tv. ما بیرون قهوه بودیم و جی، نویسنده ای جدی و باهوش با عینک های مربعی، از سه سالی که در مادرید گذرانده بود به من می گفت. بنابراین خودم را در اسپانیا دیدم، با یک کلاه لبه پهن و یک شلوار نخی گشاد که در بدن 50 یا 65 ساله‌ام شلخته به نظر می‌رسید. من اسپانیایی صحبت نمی کردم، اما می توانستم یاد بگیرم. ما در سراسر جهان ماجراجویی می کردیم و با قلم خود زندگی می کردیم. این که او قد بلند و خوش تیپ بود در حالتی درهم و برهم که به نظر من جذاب بود، درد نداشت. به دوستی که تمام اتفاقات زندگیم را برایش گفتم پیامک دادم. نوشتم: «من به تازگی با کسی آشنا شدم که در سینه‌ام احساس می‌کنم. از نظر تشریحی، آنها به قلب نزدیک بودند.

به نظر می رسد تنظیم یک ازدواج ذهنی آسان تر از ازدواج واقعی است. برای یک چیز، من 25 ساله بودم و قصد نداشتم به این زودی با کسی ازدواج کنم. برای دیگری، هدف از ملاقات ما عاشقانه نبود. جی که به تازگی به شهر نیویورک برگشته بود، روی مبل مادربزرگش در Upper West Side خوابیده بود و دنبال کار دردر نقد کتاب نیویورک، که من به تازگی آن را ترک کرده بودم تا به عنوان حقیقت یاب در آن کار کنمنیویورکر. سردبیر مشترکی که داشتیم با ما در تماس بود. به همین دلیل بود که ساعت سه بعد از ظهر در میدتاون قهوه می خوردیم، نه ساعت هشت در دهکده شرقی شراب. به هر حال، او با شخص دیگری درگیر بود، من هم همینطور. فکر کردم همین بود و بعد دیگر به آن فکر نکردم. سه ماه بعد، او به‌عنوان جدیدترین بررسی‌کننده حقایق حضور یافتنیویورکر،کت بلیزر پوشیده (واقعیت سنجی درنیویورکربلیزر نپوشید.) میز او کنار میز من بود.

کیسمت! فکر کردم نه کاملا. جرقه پاشید. بیش از یک سال طول کشید تا از همکاران به دوستان به بیش از دوستان تبدیل شود، و حدود شش ماه دیگر آن را در منطقه مورد مناقشه غیرتعهدی به تعویق انداخت. پیشرفت ما برای من خیلی کند بود و برای او خیلی سریع. به دوستی که همه چیز را به او گفتم زنگ زدم و شکایت کردم. وقتی در خیابان هفتم در بروکلین مملو از کیسه های مواد غذایی در حال قدم زدن در خیابان هفتم بروکلین بودم، دیدم در یک ماه تابستانی در حالی که عاشقانه ترین سه کلمه را در زبان انگلیسی زمزمه می کرد، زیر چوپه به من می تابید:شما درست می گفتید- در این مورد، در مورد ما. در همین حال، شواهدی مبنی بر اینکه چنین صحنه ای در واقعیت پخش می شود، هر روز کمتر می شد. چه چیزی را ندید؟ او چه چیزی را دریافت نکرد؟

بعد به مرور زمان دید و گرفت. به نظر می رسید که او در مورد برخی چیزها نیز حق داشته است. او به زمان نیاز داشت تا برای خود زندگی بسازد، و به همین ترتیب، معلوم شد که من هم بودم. ما نسبت به هم رشد کردیم. با هم نقل مکان کردیم در نهایت ما توافق کردیم که باید و باید ازدواج کنیم، اما به نوعی این به معنای نامزدی واقعی نیست.بودنمتاهل.


اوایل نوامبر گذشته، پس از مشورت دقیق با من در مورد در دسترس بودنم - ما در مدرسه برنامه ریزی جذاب تر از خودانگیختگی هستیم - جی به من اطلاع داد که برای یک آخر هفته شهر را در مکانی نامعلوم که معلوم شد ورمونت است ترک خواهیم کرد. ما یک شب جذاب را در مسافرخانه ای جذاب در بنینگتون گذراندیم. روز بعد، پس از سه ساعت رانندگی به سمت شمال به داخل جنگل جنگلی وحشی ایالت، متوجه شدیم که برق کلبه ای به شکل گنبد ژئودزیکی که جی در Airbnb اجاره کرده بود، قطع شده است. با غروب آفتاب و کاهش دما، در ماشین کرایه ای نشستیم و در اینترنت به دنبال اتاق هتل گشتیم. (در اینجا یک نصیحت وجود دارد: اگر بدون اقامت در ورمونت گیر کرده اید، سعی کنید مطمئن شوید که در طول فصل برگ ریزان نیست.) سرانجام به مسافرخانه خالی و قطعاً جن زده در مونپلیه رسیدیم که ظاهرا آخرین بار در سال تمیز شده بود.درخشانبیرون آمد.

در ماشین برگشتیم، به سمت مقصد نهایی جی رفتیم: رصدخانه ای برای رصد ستاره ها. ناگفته نماند که آسمان شب پوشیده از ابر بود. وقتی جی روی یک زانو افتاد، مجبور شدم صدایش را دنبال کنم تا او را پیدا کنم. حلقه ای را که با هم انتخاب کرده بودیم روی انگشتم گذاشت و بعد شروع کرد به تکان دادن. سه روز بعد، باید دست متورم من را در همان جواهر فروشی که به طور تصادفی به جای بزرگ کردن اندازه آن را کوچک کرده بود، قطع می کردند. ما با مدیر رصدخانه شامپاین را از فنجان های پلاستیکی نوشیدیم، که از فرصت استفاده کرد و با جزئیات کامل، عملکرد تلسکوپ کنترل شده به صورت رباتیک و بازتابنده 17 اینچی PlaneWave Corrected Dall-Kirkham را برای ما توضیح داد. همه چیز کوچک اشتباه شد و همه چیز بزرگ درست پیش رفت. عروسیمون رو برای آگوست برنامه ریزی کردیم.


از دست دادن عروسی ضایعه کوچکی است زمانی که دنیا سرگردان شده است. عروسی زندگی نیست این جشن زندگی است و آنها باید منتظر بمانند. با این حال، شادی از دست رفته چیزی برای ماتم است. حتی زمانی که ویروس کرونا وارد شد و نیویورک به چشم طوفان تبدیل شد، چند هفته طول کشید تا درک کنیم که آینده کاملاً درهم ریخته شده است. ما گفتیم: «شاید تا تابستان تمام شود» و نه فقط ما. به نظر می رسید همه در تجارت عروسی در حالت تعلیق ناباوری بودند. یک هفته قبل از تعطیلی نیویورک با هنرمند آرایشگر که با او تماس گرفته بودم ایمیل های دوستانه ای رد و بدل کردم و جلسه آزمایشی خود را برای یک ماه به تعویق انداختم و سپس یک ماه دیگر. من با محل ما تماس گرفتم، که ما را تشویق کرد تا در یک تاریخ پشتیبان برای سال بعد در حالی که همه ما تماشا می‌کردیم و منتظر بودیم، مداد تهیه کنیم. من و جی گفت: «بیایید تا ژوئن صبر کنیم»، اما تا اواسط ماه مه، کافی بود. فرش باید جمع می شد، دوشاخه را می کشید.

تصویر ممکن است حاوی نرده و نرده‌ای از زندگی شبانه انسان باشد

عکس: ژوبرت تیری


از دست دادن حرکت، در ابتدا کاهش دهنده بود، اما روشن کننده نیز بود. من در اولین عروسی خود در رحم شرکت کردم - عروسی پدر و مادرم، که در یک روز گرم در ماه مه برگزار شد، زمانی که مادر 40 ساله من پنج ماهه باردار بود - اما عروس هرگز یک شخصیت فانتزی یا حتی علاقه زیادی نبود. برای من. من همه دلایل مخالفت با عروسی را می دانم. من آنها را خودم ساخته‌ام، در یک نقطه یا آن زمان: هزینه‌هایشان، تمایلشان به سنت‌گرایی، تمایلشان به تبدیل افراد منطقی به کمال‌گرا، دیوانه‌های خودمحور که ذهن خود را به خاطر چیزهایی مانند بشقاب شارژر از دست می‌دهند.

گفت، من عاشق حضور در آنها هستم. عروسی هر بار باعث گریه ام می شود. من عاشق بوروکراسی زیبای تشریفات دو دقیقه‌ای تالار شهر هستم، و عاشق این هستم که در The Pierre شوم. سوار شدن به مترو برای ناهار عروسی با دوجین نفر در آپارتمان یکی از دوستان، و سفر به یک روستای نروژی برای مشاهده نذرهایی که در باغ گل رز در کنار یک آبدره گفته می شود، فوق العاده است. من گریه کردم در حالی که زوجی را که قبلاً هرگز ندیده بودم، در چمنی در مین به عهد بستند و خندیدم، دو دقیقه بعد، وقتی یک هواپیمای کوچک مستقیماً بالای سرمان پرواز کرد و یک بنر تبلیغاتی برای یک کازینو محلی را دنبال کرد. استعاره درست بود. ازدواج یک شرط بندی برای آینده است، شرطی که در ابتدا انجام دادن آن دیوانه کننده به نظر می رسد، و سپس دیوانه کننده نیست.

ایده خود من از عروسی عالی از دو منبع مرتبط ناشی می شود: اقتباس سینمایی مایکل هافمن در سال 1999 ازیک رویای نیمه شب تابستانو کنت برانا در سال 1993 اقتباسی ازهیاهوی بسیار بر سر هیچ- عروسی شاد در پایان وقتی همه می خوانند 'Hey, nonny, nonny'، نه وحشتناک در اواسط راه، زمانی که رابرت شان لئونارد، در نقش کلودیو، کیت بکینسیل را به عنوان قهرمان متهم می کند که به او خیانت کرده و او را در محراب رها می کند. برای مرده اینها رویدادهای شبانی و پرفیض هستند، با کتانی سفید روان و رقص دایره ای زیر آفتاب داغ توسکانی. اقتباس ما از اقتباس‌ها قرار بود در بلومینگ هیل، مزرعه‌ای در مونرو، نیویورک اتفاق بیفتد، که در اوایل دهه 80 توسط گای جونز، که شبیه کوکاکولا سانتا است و بازار هفتگی مزرعه را اداره می‌کرد، آغاز شد. چوپا زیر یک درخت بلوط و مهمانی در مزرعه زیر چادر اسپری. شب قبل یک مهمانی خوشامدگویی را در باغ سیب در همان حوالی با دوستمان سرآشپز لی دسروزیر برنامه ریزی کرده بودیم که مرغ جهنمی مشهور خود را روی یک گریل سفارشی کباب می کرد. در مورد لباس، من رنگ می خواستم و آن را در لباس مجلسی مونیک لویلیه یافتم، که در طول زمستان صبورانه دنبال آن بودم تا اینکه در نمایشگاه تنه در Manhasset، لانگ آیلند به فروش رسید. آن نیز در بلاتکلیفی است. اگر برسد، می‌توانم یک میس هاویشم را بکشم و بپوشم تا از هم بپاشد، یا این کار را انجام می‌دهم.

در کمدی های شکسپیر، عروسی نشان دهنده پایان یک دوره آشفتگی، بازگشت به نظم مناسب زندگی است. (تراژدی ها اغلب با یک ازدواج شروع می شوند - کلودیوس و گرترود، دزدمونا و اتللو - و با قتل خاتمه می یابند، اما مهم نیست.) آیا به همین دلیل است که ما تصمیم گرفته ایم به روح های بی باک که در مراسم عروسی پیشگام در زوم برگزار می شوند، نپیوندیم؟ روحیه ام را با تصور آینده ای حفظ می کنم که در آن دوستان و خانواده و همکاران مشترک ما - بله، ما هنوز با هم کار می کنیم - می توانند بدون ترس از عفونت بخورند و بنوشند و برقصند. از ما جشن خواهند گرفت اما ما آنها را نیز جشن خواهیم گرفت.


بعلاوه، در طرح چیزها، کمی زمان بیشتر چیست؟ یک ماه یا بیشتر از قرنطینه گذشت، ما در حال گوش دادن به موسیقی بودیم و آهنگ شارون جونز و دپ کینگز آمد. جونز با صدای پرمحتوا و زنده‌اش آواز خواند: «فکر می‌کنی بعد از این همه مدت من تعجب نمی‌کنم».

فکر می کنی وقتی به چشمانت نگاه می کنم چیز جدیدی وجود ندارد

شما فکر می کنید چیزی در مورد شما وجود ندارد که من متوجه آن نباشم.

اما هر بار که تو را می بینم،

اما هر بار که تو را می بینم عزیزم،

اما هر بار که تو را می بینم،

من دوباره عاشق می شوم

این همان چیزی است که وقتی فرصت پیدا کنیم با آن می رقصیم. ما امیدواریم ازدواج کنیم، هشت سال بعد از ملاقات، شش سال بعد از شروع قرار ملاقات، و یک سال بعد از اینکه قرار بود ازدواج کنیم. در مقایسه با زمانی که پیش روی خود داریم - چوب بزنیم - انتظار طولانی نیست.

به هر حال، من قبلاً عاشقانه ترین سه کلمه را چند بار شنیده ام. منبوددرسته و حس خوبی داره

فرهای بدون حرارت با موهای خیس